تبليغاتX

دو نفر از پنجره به بيرون مينگريستند يكي گل و لاي ميديد و ديگري ستاره هاي درخشنده را

دریانورد

قایق شکسته
برای دریانورد بودن زاده شدم
باغ وحش
 ببين... خنده دار نخواهد بود
اگر تمام جانوران باغ وحش آزاد شوند
و به من و تو نگاه کنند؟
و خنده دار نخواهد بود
اگر آنها ما را توی قفس بگذارند
و کانگوروها و خروس جنگی ها پشت قفس سن ما را حدس بزنند!
و خنده دار نخواهد بود
اگر کرگدن ناگهان فرياد بزند:
((زياد به قفس نزديک نشويد من می ترسم! چون آدمها واقعا خطرناک هستند...))
 
شنبه 19 مرداد1387 ساعت 12:11 بعد از ظهر| نویسنده :  مجيد | 
مزرعه حیوانات

...صدای بزم و شادی شان مزرعه را برداشته بود و اما بقیه متعجب و گرسنه تنها بوی غذا استشمام میکردند و صدای خنده های مستانه دوستان سابقشان را میشنیدند... پس از ساعتی جماعت حیران مقابل درب قصر رفته و ابهام پدید آمده را مطرح کنند... و قتی از آنها سوال که چرا به قانون متعهد نیستید و آن چه خودتان وضع کرده اید را هم زیر پا میگذارید؟ (( وقتی پرسیده شد شما که گفته بودید همه با هم براریم)) پاسخ قصر نشینان این بود : آری همین طور است همه با هم برابرند اما به این نکته توجه داشته باشید که البته برخی با هم برابر ترند... هم همه به پا شد چرا که گروهی باز فریاد میزدند:چهار پا خوب دو پا بد...

جرج اورول در داستان معروف خود البته از این ریز نکته های عمیق فراوان دارد.اشاره های به ظاهر ساده ای که هرچند رنگ خیال دارند اما خوب که مورد توجه قرار میگریند حکایت از زخم های عمیقی میکنند که انسان ها در زندگی شان با  ان مواجه اند.

داستان اورول اما آنجا رفته رفته خنده از لب شما گرفته میشود که دیدید در آن اوضاع و احوال در هم پیچیده هم ، باز عامه مردم دغدغه قانون داشتند و اما این بر بالا نشسته ها بودند که قبول نمیکردند که مردم میگفتند هرچه باشد قانون است و باید بر آن تکیه کنیم و اما از مردم بهتر ها ، آنها که خونشان رنگین تر است، آنها که جانشان شیرین تر است باز حاضر به صداقت نیستند. و حرفشان عرش و عملشان فرش است.

داستان اینجا رنگ غم میگرید و شما دیگر با خواندن شعار چهار پا خوب دوپا بد خنده تان نمیگیرد. و اصلا میخواهید گریه کنید به حال انها که حما اگر به تیغ انسان ها جان میدادند حالی خوش تر میافتند...

دانلود کتاب قلعه حیوانات 

دوشنبه 7 مرداد1387 ساعت 12:52 بعد از ظهر| نویسنده :  مجيد | 
بدون شرح!
768.jpg
دوشنبه 31 تیر1387 ساعت 12:2 بعد از ظهر| نویسنده :  مجيد | 
زمان بی زمانی است رجعت ثانیه شمار

من نمیدانم تو را

در کدامین کوچه گم کرده ام

در کدامین شور آزادی

در کدامین پرواز بی پایان

من و تو در کنار هم به رویا ها سفر کردیم

من نمی دانم تو را 

در کدامین بوسه گم کردم

در کدامین کوچه

کدامین دست

و کدامین پرواز

من نمی دانم تو را

در کدامین کوچه

گم کردم..... 

دوشنبه 24 تیر1387 ساعت 7:56 بعد از ظهر| نویسنده :  مجيد | 
کمترین سرود
 

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد                                                                   

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت                                                                             

روزی که کمترین سرود بوسه است                                                                                     

و هر انسان برای هر انسان برادری است                                                                          

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند                                                                   

قفل افسانه ای است                                                                                                           

و قلب برای زندگی بس است.

یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 10:17 قبل از ظهر| نویسنده :  مجيد | 
عصاره همه مهربانیها

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی! روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری ! روز مادر يعنی بهانه  http://ssaemi.blogfa.com/8604.aspxبوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن  او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....        مادرم روزت مبارک...

پنجشنبه 6 تیر1387 ساعت 10:22 قبل از ظهر| نویسنده :  مجيد | 
که میگوید زندگی زیباست
با صدای زنگ موبایل از بیدار میشوم بازم یه پیامک لوس و لوده دیگه ! هنوز خواب تو چشمامه ...
کی گفته خواب خستگیو میبره امروزم باز مرگ دوباره با خورشید طلوع کرده برا دوره کردن ثانیه ها ساعتها روزها و سالها برخواسته ام
کتاب های درسی رو به گوشه ای پرت میکنم مجله سیاسی حالمو بهم میزمه چشمک زن کامپیوتر فحشم میده و هرزه گویی های سلام صبح بخیر رادیو ...
در کجای جهان ایستاده ایم
صبحانه ای میخورم به سلامتی تن و البته خمیازه ای که رهایم نمی کند
جوهر خودنویسم خشک شده و دفتر چه یادداشتم رو پیدا نمیکنم
میگردم دنبال خودکار از میان جزوات و کتابهاو روزنامها دفتر یادداشتم رو پیدا میکنم خرسندم روزنه امید باز میشود چندتا جمله فحش و بد و بیراه که بنویسم آرومترم...

در کجای جهان ایستاده ام روزمرگی رهایم نمیکند

رخت خوابم هنوز پهنه

خوابم میاد

دوباره میخوابم ...

شنبه 1 تیر1387 ساعت 12:24 بعد از ظهر| نویسنده :  مجيد | 
باتو من با بهار می رویم
شریعتی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
رؤياي سرزمين
افسانة شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است...

چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت 9:20 بعد از ظهر| نویسنده :  مجيد | 
امروز مخاطره كن!

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

یا اگر با افرائ ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،ئوری کنی...

 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات

ورای مصلحت اندیشی بروی

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری بکن

نگذار که به آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن                                                     شعر :پابلو نرودا

سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت 5:40 بعد از ظهر| نویسنده :  مجيد | 
سخنی از حضرت زرتشت

 به جهان چشم گشودن در دست ما نیست و از آن چشم

بستن هم در دست ما نیست ولی به جهان با چشم باز نگریستن چرا!!!!!

یکشنبه 19 خرداد1387 ساعت 3:38 بعد از ظهر| نویسنده :  مجيد | 
دردم از زیستن در برکه نیست،
دردم از دوری دریا نیست،
آنچه که قلبم را می فشارد،
تماشای ماهیانی است که حتی فکر دریا نیز از ذهنشان خطور نمی کند..
یکشنبه 12 خرداد1387 ساعت 1:5 بعد از ظهر| نویسنده :  مجيد | 
اشک من
 اشکهای من می ریزد!

من اشک می ریزم

و تو

     فقط

         نگاه میکنی؛

با چشمانی که

 می خندد!           

شنبه 11 خرداد1387 ساعت 8:54 بعد از ظهر| نویسنده :  مجيد | 
مطالب پیشین
  1. باغ وحش
  2. مزرعه حیوانات
  3. بدون شرح!
  4. زمان بی زمانی است رجعت ثانیه شمار
  5. کمترین سرود
  6. عصاره همه مهربانیها
  7. که میگوید زندگی زیباست
  8. باتو من با بهار می رویم
  9. امروز مخاطره كن!
  10. سخنی از حضرت زرتشت
  11. اشک من
  12. طرح
  13. یادش بخیر
  14. مثل یه کابوس اومد و رفت...
マヒッドピルモラディアン ------------- ナルヘスス バラミアン